یادگاری دوست
¨ یک شب اخر دامن اه سحر خواهم گرفت
داد خود از ان مه بیداد گر خواهم گرفت
¨ چشم گر یان را به تو فان بلا خواهم سپرد
نوک مژگان را به خوناب جگر خواهم گرفت
¨ نعره ها خواهم زد و در بحر و بر خواهم افتاد
شعله ها خواهم شد ودر خشک و تر خواهم گرفت
¨ انتقامم راز زلفش مو به مو خواهم کشید
ارزویم راز لعلش سر به سر خواهم گرفت
¨ یا به زندان فراقش بی نشان خواهم شدن
یا به گریبان وصالش بی خبر خواهم رفت
¨ یا بهار عمر من رو به خزان خواهد نهاد
با نهاد قامت اورا به بر چشم تر خواهم گرفت
¨ یا به پایش نقد جان بی گفتگو خواهم فشاند
یا ز دستش استین بر چشم تر خواهم گرفت
¨ گر نخواهد داد من امروز دادن شاه حسن
دامنش فردا به نزد دادگر خواهم گرفت
¨ باز اگر بر منظرش روزی نظر خواهم فکند
کام چندین ساله را با یک نظر خواهم گرفت
¨ یا سر و پای مراد در خاک و خون خواهم کشید
یا برودوش ورا در سیم وزر خواهم گرفت
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
اوای تو می خواندم از لایتناهی.
اوای تو می اردم از شوق به پرواز
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
امواج نوای تو به من می رسد از دور
دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی
وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان
خودش می دهد از گرمی این شوق گواهی
دید از تو گر صبح ابد هم دهدم دست
من سرخوشم از لذت این چشم به راهی
ای عشق تو را دارم و دارای جهانم
همراه تویی هر چه تو گویی و تو خواهی
ای ای هدهد صبا بسبا می فرستمت
بنگر از کجا به کجا می فرستمت
حیفست طایری چو تو در خاکدان غم
ز اینجا با اشیان وفا می فرستمت
و در راه عشق مرحله قرب و بعد می فرستمت
می بینمت عیان و دعا می فرستمت
هر صبح و شام قافله از دعای خیر
در صبحت شمال و صبا می فرستمت
تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب
جان عزیز خود بنوا می فرستمت
ای غایب از نظر که شدی همنشین دل
د میگویمت دعا و ثنا می فرستمت
در روی خود تفرج صنع خدای کن
کایینه خدای نمای می فرستمت
تا مطربان ز شوق منت اگهی دهند
قول و غزل بساز و نوا می فرستمت
ساقی بیا که هاتف غیبم بمژده گفت
با درد صبر کن که دوا می فرستمت
حافظا سر و مجلس ما ذکر خیرتست
بشتاب هان که اسب و قبا میفرستمت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود انچه می پنداشتیم
تا درخت دوستی بر کی دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گو ایین درویشی نبود
ورنه با تو ماجراها داشتیم
شیوه چشمت فریب جنگ داشت
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز
ما دم همت برو بگاشتیم
نکتها رفت و کس شکایت نکرد
جانب حرمت فرو نگذاشتیم
گفت خود دادی بما دل حافظا
ما محصل بر کسی نگماشتیم
حافظ شیرازی
یوسف گم گشته باز اید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز اید بسامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نه سر غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
ای دل ارسیل فنا بنیاد هستی بر کند
چون ترا نوحست کشتی بان ز طوفان غم مخور
در بیابان گر بشوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناکست و مقصد و بس بعید
هیچ راهی نیست کانرا نیست پایان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
جمله میداند خدای حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار
تا بود وردت دعا و درس قران غم مخور
حافظ شیرازی
بازدید دیروز: 0
کل بازدید :51078