برای اینکه ستاره دریایم باشی
یا ماه آسمانم
باید از سحابی سکوتم طلوع کنی
تا من سیاره ناشناسی باشم
در منظومه ی بزرگ کهکشان دلت
و ... برای اینکه شعرم باشی
باید از غزل غزل قافیه دلم عبور کنی
با تو کبوتر ، پرواز
عقاب و اوج
باد ، رهایی
شعر ، جنون
عشق ، تپیدن در خون
و این من عاشقی را آموخت.
تا جایی که :
پرواز کردم تا اوج
رها شدم در جنون
و تپیدم در خون
اصلا نمی دانم !
عاشقی چیز دیگریست !
تقدیم به تمام عشاق و دردمندانی که در راه عشق فنا شدن.
دوباره باز خواهم گشت...
نمی دانم چه هنگام?از کدامین راه...
ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت...
و چشمان تو را با نور خواهم شست...
به دیوار حریم عشق یکبار دگر?من تکیه خواهم کرد...
رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد...
به نام عشق و زیبایی?دوباره خطبه خواهم خواند...
او را از من گرفتند بی آن که بدانند با من چه می کنند
گناهی بر آنان نیست مقصر منم.
سر راهم سبز شدند و آسان بردندش
گناهی بر آنان نیست مقصر منم.
کسی او را نگرفت خودم دادمش.........چه آسان و ساده
مقصر منم.
او را از دست دادم و به بیهودگی رسیدم...در تاریک ترین لحظه ها به روشنایی اش دادم و در تنها ترین اوقات به آنها سپردمش.
سکوتم از دستم رفت و گناه از دست رفتنش بر من است
آری مقصر منم.
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
تا برفتی ز برم صورت بی جان بودم
نه فراموشیم از ذکر تو خاموشی بود
که در اندیشه اوصاف تو حیران بودم
بی تو در دامن گلزار نخفتم یک شب
که نه در بادیه ی خارمغیلان بودم
زنده می کرد مرا دم به دم امید وصال
ورنه دور از نظرت کشته هجران بودم
به تولای تو در آتش محنت چو خلیل
گوییا در چمن لاله و ریحان بودم
تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح
همه شب منتظر مرغ سحر خوان بودم
سعدی از جور فراقت همه روز این می گفت
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم
سعدی
بازدید دیروز: 0
کل بازدید :51070