تو برای من دعا کن...
بازم امشب مث هر شب تودلت برام دعا کن
نم نمک سکوت بشکن زیر لب خدا خدا کن
بازم امشب مث هر شب پر کن از صدات هوا رو
غروبه سکوت و بشکن تازه کن ترانه هامو
واسه عاشقا دعا کن که غریب روزگارن
هفت آسمون اما یه ستاره هم ندارن
واسه عاشقت دعا کن که تو کار دل نمونه
تو فقط خدا خدا کن که خدا خودش می دونه
تو فقط خدا خدا کن تو فقط خدا خدا کن
بازم امشب مث هر شب تو برای من دعا کن
که خدا خودش می دونه حال و روز عاشقارو
بین عاشقا می بینه غربت دلای مارو
اونی که واژه به واژه می شنوه نگفته هاتو
با طلوع هر ترانه بال و پر می ده صداتو
آلن جونز کشیش می گوید برای ساختن روح به چهار نیروی نامرئی نیاز داریم : عشق ، مرگ ،قدرت ، زمان .
عشق لازم است زیرا خدا ما را دوست دارد .
آگاهی از مرگ لازم است تا زندگی را بهتر بفهمیم .
مبارزه برای رشد لازم است ، اما نباید در دام قدرتی که در این مبارزه به دست می آید بیفتیم زیرا می دانیم که این قدرت هیچ ارزشی ندارد.
سرانجام باید بپذیریم که روح ما هر چند ابدی است اما در این لحظه گرفتار دام زمان است ، با فرصتها و محدودیتهایش .بدین ترتیب باید طوری عمل کنیم که در زمان بگنجد، کاری کنیم تا به هر لحظه ارزش بگذاریم .نباید این چهار نیرو را مشکلاتی بدانیم که باید حل کنیم ، زیرا خارج از اختیار ماست . باید آنها را بپذیریم و بگذاریم آن چه را که باید به ما بیاموزند .
پائولوکوئیلو
می خواهم همگام با سایه تنهاییم در خیال بارانی ات قدم بزنم .
چتر شکسته بغضم را بگشایم.
می خواهم شاعر لحظه های سرخ باشم و غزل غزل گریه کنم.
می خواهم گامهایم را محکم تر از قبل بردارم و مثل باد از کوی و برزنها بگذرم،
و به عاشقانه ترین عاشق ها برسم.
می خواهم در امتداد خاموشی از تو بگویم،
از تو که طراوت شقایقهای باغچه ام خواهی بود.
می خواهم همیشه از تو بنویسم، بی آنکه در جستجوی قافیه باشم،
بی آنکه واژه ها را انتخاب کنم.
می خواهم ساده از تو بنویسم.
از تو، از تو که میدانم دوستم داری و هر دم یک سبد مهربانی از تو هدیه می گیرم.
می خواهم چشمان خیس و تاریکم را آنقدر به جاده بدوزم تا از پس آن بیرون بیایی،
و دستان سرد و بی پناهم را پناهگاه باشی.
تو مرا به سوی خود خواندی و من نیز مشتاقانه به سویت پرواز می کنم.
حالا دیگه مهم نیست که اول تو عاشق شدی یا من..
مهم نیست که کدوم یک از ما عاشق شدن رو یاد گرفت...
مهم اینه که به عشق شیرینی که به وجود اومده لبخند بزنیم و حفظش کنیم..
دستهای هم رو بگیریم و رها نکنیم...
عطر نفسهای ما ، دیر یا زود ، یه روزی با هم یکی میشن و برای همیشه در هم نفس می کشیم.....
? بگذار آدمها
تا می توانند
سنگ
باشند
من و تو
از نژاد
چشمه ایم
اگر عشق همان لحظه شیرینی است که روی مثل ماهت را دوباره ببینم و با شادی تو جون بگیرم، اگر عشق همان دست نوازشگر توست که در لحظه های غم و شادی همدم و مونسم شد، اگر عشق همان مهری است که چتر محبت خود را روی سرم پهن کرد، اگر عشق همان حس آشنایی است که با حضور تو پر رنگ تر شد، اگر عشق همان باغ نجابتی است که میوه حیا و صداقت را در سبد مهربانی ها برایم پیش کش فرستاد، اگر عشق همان حضور پر رنگ ایمان است، اگر عشق همان تولد دوباره روح و جسم است، اگر عشق همان حس لطیفی است که برای بیانش تمام واژه ها را کم می آورم، میتوانم بلند نام تو را فریاد بزنم و بگم این حس را با تمام وجود چشیده ام...باید بگم عشق همان حضور عاشقانه توست که در بهترین ثانیه ها و لحظه های عمرم، نثارم کردی... در آرزوی اینم که پروانه ظریف احساسم را از بند و زنجیر رهایی بخشم و بدون هیچ غمی از ته دل فریاد دوستت دارم را سر دهم...
بازدید دیروز: 0
کل بازدید :51071