رفتی وخاطره های تونشسته تو خیالم
بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم
یاد من نبودی اما،من به یادتوشکستم
غیرتوکه دوری ازمن دل به هیچکسی نبستم
*****************
اگه باشی با نگاهت میشه ازحادثه ردشد
میشه تو آتیش عشقت گرگرفتن روبلدشد
اگه دوری اگه نیستی نفس فریاد من باش
تا ابد تاته دنیا تا همیشه یاد من باش
دوستت دارم بیشتر از معنای واقعی کلمه دوست داشتن
دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داری
دوستت دارم چون تو نیز مرا دوست می داری
دوستت دارم همچو طلوع خورشید در سحر گاه عشق
دوستت دارم همچو تکه ابرهای سفیدی که در اوج آسمان آبی در حال عبورند
دوستت دارم از تمام وجودم ، با احساس پر از محبت و عشق
دوستت دارم بیشتر از آنچه تصور می کنی
دوستت دارم ، همچو رهایی پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها ،
همچو امواج دریا که آرام به کنار ساحل می آیند و آرام نیز به دریا
می روند، همچو غنچه ای که آرام آرام باز می شود و گل می شود ،
همچو اواخر زمستان که شکوفه های بهاری باز می شوند
دوستت دارم همچو چشمه ای در دل کوه که آرام جاری می شود بر روی زمین و
تبدیل به آبشاری می شود که از دل کوه سرازیر می شود
دوستت دارم همچو مهتابی که شبهای تیره و تار را با حضورش پر از روشنایی میکند
دوستت دارم همچو باران بارانی که تن تشنه دنیا را جان میدهد و می شوید
دوستت دارم چون چشمانت این حقیقت قلبم را باور دارد
دوستت دارم ، چون تو آخرین امید زندگی منی ، و لیاقت این دوست داشتن را داری
دوستت دارم تا حدی که قلبم و احساسم ظرفیت این ابراز
دوست داشتن را نسبت به تو داشته باشند
دوستت دارم ، چون با باوری عمیق در قلب من نشستی
و مرا هدف و امید زندگی خود قرار دادی
دوستت دارم چون از زندگی ودنیا گذشته ای تا با من بمانی
دوستت دارم چون نگذاشتی حتی یک قطره اشک از چشمانم سرازیر شود
دوستت دارم چون که یاری ام میکنی تا از این سیلاب زندگی به راحتی عبور کنم و
خودم را در دشت آرزوهایم همراه با تو ببینم
دوستت دارم فراتر از باور یک رویا و فراتر از باور یک حقیقت
دوستت دارم ، چون با اطمینان و اعتماد کلید قلب سرخ و پر از عشقت را به من دادی
دوستت دارم چون که با احساس پر از صداقت قلم سردم را بر روی کاغذ زندگی
میکشم و این شعر و ترانه ها را برایت می سرایم
مجنونم از مجنون عاقل تر ، و دیوانه ام از فرهاد عاشق تر
نگاه به قلب کوچک و پر از درد من نکن که همین قلب
یک دنیا عشق و محبت در آن نهفته است
نگاه به چشمهای آرام و خسته من نکن ، این چشم یک دنیا اشک در آن است
نگاه به چهره پریشان من نکن ، این چهره عاشق چهره تو می باشد
دوستت دارم چون که تو اولین و آخرین معشوق من می باشی دوستت دارم چون زمانی که دفتر عشق را می گشایی و میخوانی با خواندن نوشته
هایم اشک از چشمانت سرازیر می شود
دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی "دوستت دارم"
دلت را می بویند
روزگار غریبی است نازنین!
و عشق را
کنار تیرک راهبند تازیانه می زنند...
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ و سرما
آتش را
به سوختبار سرود و شعر
فروزان می دارند.
به اندیشیدن خطر مکن!
روزگار غریبی است نازنین!
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.
آنک قصابان اند
بر گذرگاه ها
مستقر ،
با کنده و ساطوری خون آلود
روزگار غریبی است نازنین!
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه را...بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد.
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی است نازنین!
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.... احمد شاملو
داشتم جائی می خواندم که کسی گفت شرط دوست داشتن و عشق حفظ آن هست
راستی نهایت عشق را می توانی در چشمهای مضطربم بخوانی؟
اگر می توانی پس تو هم مانند من عاشقی!!!
گفتم اضطراب؟ از کجا فهمیدی ؟از رنگ زرد رخسارم؟؟؟
یادم نیست از که شنیدم اما خوب گفت که:
عشق رنگ زرد خورشید مهربان است....
راستی عشق را از رنگ پریده ام می خوانی؟؟؟می خوانی مگر نه؟؟؟
پس تو هم مانند من عاشقی.....
نازنینم قسم به لحظاتی که یاد تو دنیا را برایم بارانی می کند!!!!!!!
آها!!!! راستی کجا می روم؟؟؟؟ عشق سوگند خوردن دارد؟.......
نه.........مگر نه؟؟؟
دیدی پس تو هم عاشقی مانند من.......
مثل خیلی ها که کسی را دوست دارند و هرشب قصه ی وصال را زمزمه می کنند
میدانی نازنینم .......می دانی مگر نه؟ ؟ ؟ بگویم؟ ؟ ؟ بازهم؟
آخر عهد کردیم که راز دل با کس نگوییم ؟ ؟ ؟
پیمان شکنی بکنم؟ ؟ ؟
دوست داشتنت را فریاد بزنم؟ ؟ ؟ می خواهی؟ ؟ ؟
نه ؟ ؟ ؟آخر چرا؟ ؟ ؟
آهان پس خودت می دانی ؟مگر نه؟؟؟
دوستی گفت: با دل شوریده ام آرام تر
آرام در گوش تو می خوانم !!!!فقط در گوش تو می خوانم
نازنینم با دل شوریده ام آرام تر !!!!!!
زنی پسرش را به سینما می بردو دقیقا به قدری که برای سنما رفتن لازم بود ،پول همراه داشت.پسر با شور و هیجان دم به دم از مادرش می پرسید که پس کی به سینما می رسند.سر چهارراه که به خاطر چراغ قرمز ایستاده بودند،زن گدایی را دید که در پیاده رو نشسته بود و صدایی را شنید که به او گفت:
- هر چی پول داری ،به او بده!
زن به بحث با آن صدا پرداخت .او به پسرش قول سینما داده بود .صدا دست بردار نبود:
- تمامش را بده!
زن گفت:
- می توانم نصفش را به بدهم.پسرم هم می تواند تنها به سینما برود و من بیرون می مانم تا او از سینما بیاید.
اما صدا مایل به جرو بحث در این مورد نبود:
- همه را به او بده.
زن اصلا وقت نکرد تا ماجرا را برای پسرش توضیح دهد.اتومبیل را متوقف کرد و همه پولی را که داشت ،به گدا داد.گدا گفت:
- خدا هست.شما این را به من اثبات کردید.امروز روز تولد من است. دلم گرفته بود.خجالت می کشیدم گدایی کنم.به همین دلیل تصمیم گرفتم گدایی نکنم و در دل گفتم:اگر خدایی هست،هدیه ای به من می دهد.
(بر گرفته از کتاب مکتوب نوشته ی پائولو کوئیلو
بازدید دیروز: 12
کل بازدید :51170