از خود گذشتگی عشق به همراه می آورد
موسی مندلسون ، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود . قدی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی در کمال نا امیدی عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منجر بود . زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند.دختر حقیقتا از زیبای به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابدا به او نگاهی نمی کرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید؟
آیا میدانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه میکرد گفت:
بله،شما چه عقیده ای دارید؟
من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند، هنگامی که من به دنیا آمدم عروس آینده ام را به من نشان دادند،ولی خداوند به من گفت:
همسر تو گوژپشت خواهد بود.
درست در همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد بر آوردم و گفتم:
آه خداوند ! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است . لطفا آن قوز را به من بده و هر چه زیبای است به او عطا کن.
فرومتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقع ای برخورد لرزید . او سالهای سال همسر فداکار موسی مندلسون بود.
از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است.
از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت: نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد.
از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت : سقوط سلسله ی قلب جوان.
از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .
از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است .
از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد.
از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که پایان ندارد
- آرزویم این است:
نتراود اشک در چشم سیاهت هرگز
مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
مگر از عشق زیاد
و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها می گردد
و تو را دوست بدارد به همان اندازه
که دلت می خواهد...
شب که می رسد به خودم وعده می دهم
که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت
صبح که فرا می رسد و نمی توانم بگویم
رسیدن شب را بهانه میکنم
و باز شب می رسد و صبحی دیگر
و من هیچ وقت نمی توانم حقیقت را به تو بگویم
بگذار میان شب و روز باقی بماند که چه قدر
دوست دارم......
"سرنوشت آدمی این است که بمیرد، خواه پادشاه بیست و پنج کشور باشد ، خواه یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نخواهد ماند، ..."
بازدید دیروز: 12
کل بازدید :51165