در آن نوبت که بندد دست نیلوفر
به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم ترا من چشم در راهم
<< نیما >>
پس از لحطه های دراز ...
بر درخت خاکستری پنجره ام برگی رویید ،
و نسیم سبزی تار و پود خفته مرا لرزاند .
و هنوز من ... ریشه های تنم را در شن رویا ها فرو نبرده بودم ، که براه افتادم
<< سهراب سپهری >>
با یک دل غمگین به جهان شادى نیست
تا یک ده ویـران بود، آبادى نیست
تا در همهى جهان یکى زندان هست
در هیــــچ کجاى عالـم آزادى نیست
درد تاریکـی سـت درد خواستن
رفتن و بیـهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
<< فروغ فرخزاد >>
تا به کی باید رفت ؟ از دیاری به دیاری دیگر
نتوانم ، نتوانم جستن هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرسـتو بودیم
که همه عمر سفر میکردیم
از بـهـاری بـه بـهـار دیگـر ...
در شب کوچک من افسوس ، باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ویرانیست
گوش کن ، وزش ظلمت را می شنوی ؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم ، من به نومیدی خود معتادم
گوش کن ، وزش ظلمت را می شنوی ؟
در شب اکنون چیزی میگذرد ، ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابر ها همچون انبوه عزاداران لحظه باریدن را گویی منتظرند .
<<< فروغ فرخزاد >>>
* *
خاطره هر جا که میری به یاد من باش اونور دنیا که میری به یاد من باش
کنار هر شقایقی ، هر جا که دیدی عاشقی ، به یاد من باش
هر جا صدایی خسته بود ، هر جا دلی شکسته بود ، هر جا لب جاده کسی ، به انتظار نشسته بود
هر جا کسی نفس نداشت صحبت پیش و پس نداشت
هر جا دیدی پرنده ای لونه بجز قفس نداشت به یاد من باش
به یاد من باش
<<< فریدون >>>
برای تو می نویسم
برای جوانه هایت
برای قامت نازک خیال
برای اندیشه هایت
و برای عشق که در سینه ی تو می روید
برای تو می نویسم
برای چشمهای روشنت
برای جهانی که از نگاه تو می شکفد
و فردا که به نام تو
از افق بر می اید
زخمه های باد
بر تارهای این چگور زمستانی
و اوازی موهوم
در شبستانهای خاطره
و این نه که افسانه ی خواب
سرود بیدار باشی است
در گوش رویای تو
من برای تست که می نویسم
برای تو
برای تو...
بارانی باید...
همه چیز گاه کمی تیره می نماید....
باز روشن می شود زود
تنها فراموش مکن این حقیقتی است:
بارانی باید تا که شربتی گوارا فراهم براید
و لیمو هایی ترش تا شربتی گوارا فراهم شود
و گاه روزهایی در زحمت
تا که از ما انسانهایی توانا تر بسازد.
خورشید دوباره خواهد درخشید زود
خواهی دید.
کولین مک کارتی
از کتاب بارانی باید
بازدید دیروز: 0
کل بازدید :51089