دوست داشتن
در هم نگریستند اما سرشار از مهربانی
چشم هاشان هر کدام پیاله ای پر از شراب سرخ
که در کام تشنه ی چشمان هم می ریختند
و کم کم بر هر دو لب
لبخندی اهسته باز می شد
لبریز از محبت
سیراب از دوست داشتن
نه عشق
دوست داشتن
لحظاتی این چنین
خوب و شیرین و نرم و خاموش گذشت.
چند زمانی است که آرزو را تنپوش قلب و ذهن خویش کرده ای
آیا تا کنون به بستر ذهن فکر کرده ای ؟
و تا کنون اندیشیده ای که رسالت انسانی « من » چیست ؟
برای دستیابی به وارستگی باید عاشق بود ، عاشق خویشتن !
نه عاشق خویشتنی به خواسته درون نگری !
تکبر نه خودبینی و خودپروری نه
باید ارج نهیم به « خویشتن » .
پله های صعود به شادی همان درجات رسیدن به خداوند مطلق روح و جان است
خدا را درک کنیم. خدا را قرائت نمی شود کرد. خدا دیدنیست !
خدا نزدیکترین حس بشری به « خویشتن است
« زمان » واژه تکرار ناپذیر هستی را ارج بنهیم !
تمام زندگی تجربه است در بستر سیال زندگی غوطه ور شویم تا
آتش هوسهای ویرانگر پلیدی ذهن را امواج رودخانه مهربان
تعدیل کنند به گل نرگس کنار رودخانه احترامی زیاد میگذارم !
را شناخت و واله شد زیرا که مرا به یاد نارسیس می اندازد همانی که « خویشتن»
درقفس هم می توان گل نرگس رویاند عاشق باید بود شکر گذار باید بود
خدا را باید باور داشت
نشانی
خانه دوست کجاست در فلق بود که پرسید سوار.
اسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها ببخشید
و به انگشت نشان داد شپیداری و گفت:
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در ان عشق به اندازه ی پر های صداقت ابی است.
می روی تا ته ان کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می ارد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد .
در صمیمیت سیال فضا خشی خشی می شنوی:
کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا
جوجه بردارد از لانه ی نور
و از او می پرسی خانه دوست کجاست
هشت کتاب
سهراب سپهری
تولدی دیگر
همه هستی من ایه تاریکیست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحر گاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در ایه ترا اه کشیدم اه
من در این ایه ترا
به درخت واب اتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از ان میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با ان خود را از شاخه میاویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه برمیگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو هما غوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید ((صبح بخیر))
(( بنام خدا ))
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای بروی چشم من گسترده خویش
شادی ام بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندم زار ها سر شارتر ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشید ها در هجوم ظلمت تردید ها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر ، جز درد خوشبختیم نیست
<< از کتاب فروغ فرخزاد >>
بازدید دیروز: 12
کل بازدید :51150