شب است و سکوت فاصله ما را به اندازه ای یک نفس بر ساعتی که شماره هایش به شکل ستاره است ، به انتظار فرو می برد .
گفتم : می خواهم در گوشت چیزی بگویم .
گفت : ندائی می شنوم . امشب سپیده نزده می روم تا سایه نشین زیتون شوم ، تا تو را زود هنگام تا ابد ترک کنم .
انگار برقی از آسمان جهید . پایم بر شاخسار ستاره ها ، عبورش را دگر بار با قطراتی خون ، آکنده از صلابت نشان داد .
رد خون رادنبال شدم . چشمهایم به قایقی که پر از خودم بود رسید در حالیکه لبخند می زدم ... بر آن قایق پارو زدم تا سپیده سر زد ....
هاجر خدابنده لو ::: پنج شنبه 87/3/23::: ساعت 7:25 صبح
نظرات دیگران: نظر
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
>> بازدیدهای وبلاگ <<
بازدید امروز: 2
بازدید دیروز: 0
کل بازدید :51068
بازدید دیروز: 0
کل بازدید :51068
>>اوقات شرعی <<
>> درباره خودم <<
>>آرشیو شده ها<<
>>لوگوی وبلاگ من<<
>>لوگوی دوستان<<
>>اشتراک در خبرنامه<<
>>طراح قالب<<